دیروز(جمعه) سفری داشتیم به شهر گل و گلاب و دارالمومنین کاشان، به همراه دوستان پایگاه خبری حجاب نیوز. برنامه ای بود تحت عنوان همایش بزرگ طرح ملی خوش حجابی که همزمان با سالروز میلاد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها، اسوه عفت و حیا، برای دختران نوجوان محجبه تدارک دیده شده بود، جهت تثبیت حجاب ایشان که این دانش آموزان به همراه والدین خود در این برنامه مشارکت نمودند. برنامه بسیار زیبا و جالب و در خور تحسینی بود که شاید کمتر سراغ داشته باشیم مثال دیگری بر این همایش. گزیده ای از تصاویر این مراسم به عنوان گزارش تصویری: پ.ن: این روزها حال نوشتنم نیست ... آتشفشان دلم فقط دود می دهد و فوران نمی کند ... دلتنگ است ... بهانه می خواهد ... نمی یابد... یافتم آنچه در این نزدیکی هاست و در دوردست ها می جویمش... پیشانی بر سنگ فرش صحن و سرایش می سایم و دو رکعت گریه سر می دهم ... دو رکعت با تمام سنگ هایش درد دل می کنم ... لباس اشک آماده است ... سرم از شرم افتاده ست ... همیشه سنگ فرش او برایم مهر و سجاده ست ... به گل فروشی رفته و سفارش یک دسته گل طبیعی دادم. پاسخی نداشتم برایش... بناچار گلهای نرگس مصنوعی گرفتم. اما... در دلم ماند حسرت... گل نرگس؛ تو هماره برایم چیز دیگری بوده ای... خورشید غیبت، آفتابا در افول است...
گوشه ای از حرفهای دلم را برایت به تصویر کشیدم ...
آخر بس است دوری و هجران ... رهی نشانم ده...
الا خورشید عالم تاب ارباب ... قرار هر دل بی تاب ارباب
نه تنها من، که دیدم آفرینش ... تو را می خواندت ارباب، ارباب






- این مراسم به همت مرکز حجاب ریحانه النبی علیهاسلام و با همکاری فرمانداری کاشان برگزار شد.
- از امروز این طرح در قم نیز شروع به کار کرد.
موضوع بسیارست و دل و دماغ نگارشش نیست...
دنیای نت برایم کمی کم رونق شده است و حس جستار را ربوده است از سینه ای که پر است از حرف های نگفته ای که دارد سر ریز می شود گاهی از گوشه چشمانم و نمی توانم فریادشان بزنم ...
نمی یابم بهانه ای برای اینکه ...
های های گریه کنم ... اشک ریزم ... سیلاب بغضهایم را ... جاری سازم بر دشت گونه ها و سیراب کند کویر ترک خورده لبهایم را...
آه ... چه درد است این چه درد است ... ؟
بدنبال کسی می گردم که سر گذارم بر شانه هایش و هق هق کنان چون کودکی هایم ...
به پهنای صورت اشک ریزم ... اما ... نیست ...
اما هست...
محیا می شوم... باید احرام حریم حرمتش می بندم ... می روم به آستان مقدس حضرت معصومه سلام الله علیها...
گلفروش گفت: گلهایت را انتخاب کن تا برایت بیارایم.
اندکی وارسی کردم گلهای زیبا را، انتخابش سخت بود، همه خوش رنگ و معطر بودند...
در میان اینهمه گل، گل نرگس را ندیدم. پرسیدم گل نرگسهایتان کجاست؟
پاسخ داد: نرگس نداریم.
پرسیدم: گل نرگس کجا میتوانم پیدا کنم؟
گفت: شاید هیچ کجا. الان فصل گل نرگس نیست، اگر هم باشد خیلی کم است... به سختی می توان یافت.
- خب جایی سراغ دارید؟ بروم آنجا.
- نه، گل نرگس در فصل گرما کمیاب است.
- چرا؟
- گل نرگس زمستان می روید و آن زمان وفور دارد.
کمی سردرگم شدم، باز سوال کردم: چرا نمی آورید؟
- بیاوریم که چه؟ در بهار و تابستان مشتری ندارد.
- خب پس من چه هستم؟ مشتری ام دیگر. یعنی کسی پیدا نمی شود مثل من گل نرگس بخواهد؟
سری تکان داد به نشانه افسوس و پاسخ گفت:
آنهنگامی که ما نرگس داشتیم و آنقدر ماند بر روی دستمان تا اینکه پژمرده شد کجا بودی؟ برو زمستان بیا، برایت دسته دسته گل نرگس بیاورم.
عطرت با تمام گلها متفاوت است...
چرا نمی آیی؟
شاید بهار است، اما این بهار از زمستان سوزناکتراست...
زمستان از این سردتر می خواهی؟
شاید دیر فهمیده ام فقدانت را، اما حال که هجرانت دارد می سوزاندم باید چه کنم؟
تا کی باید منتظر بمانم تا شمیم یاس و نرگس در فضا بپیچد و آوای دلنشین «الا یا اهل العالم انا بقیه الله»...
ای سوره آخر بیا وقت نزول است...
این آسمان بی تو ندارد آفتابی...
ترسم نباشم روزگاری که بتابی...
ای دست معمار بزرگ آفرینش...
بس نیست آیا این همه خانه خرابی؟
آقا بیا تا که نگویند این جماعت...
افسانه ای افتاده در کنج کتابی...
تو کیستی؟ نوری، سوار مرکب باد...
من کیستم؟ گرد و غباری بر رکابی...
لیلی تو، من مجنون، تو یوسف، من زلیخا
تو چشمه، من تشنه، تو آبی، من سرابی